۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

استقبال از ژنرالِ ترسو

عبدالقادر بلوچ
نسبتاً خوبی جلوی ونکوور کلاب انتظار پرویز مشرف را می‏کشید. از رادیو و تلویزیون و خبرنگاران اصلی شهر خبری نبود و کاملاً مشخص بود کسی برای ژنرال ارزشی قائل نیست و می‏دانند که مهره‏ای سوخته است که بیشتر برای پول ساختن سفر می‏کند. معروف است که ژنرالِ طماع، حتی در اوج قدرت و دیکتاتوری از دریافت رشوه‏های کلان ابایی نداشت و با عبدالغدیرخان به هر کس که توانست سانتریفوژ فروخت و صد البته سر‏اش تا آخرین لحظه در آخور آمریکا هم باقی ماند. بمباران بلوچستان و کشتن اکبرخان بگتی یکی از رهبران بلوچ با بیش از شصت نفر از اطرافیان و طرفداران‏اش فقط بخش کوچکی از جنایات اوست.
جلوی در ونکوور کلاب دو پلیس به حالت عادی ایستاده‏اند و با خنده و مهربانی از جریان می‏پرسند. یکی به سرعت برق از سابقه جنایات میهمانی که دارد می‏آید برای آنها می‏گوید. یکی از پلیس‏ها چشمکی می‏زند و می‏گوید بیخود نیست شهر «سوری» از پذیرفتن او سر باز زده. خنده‏ام می‏گیرد و آن پلیس دیگر را به حرف می‏گیرم. با شوق می‏گوید پلیس آنجا حاضر نشده امنیت او را به عهده بگیرد. با توجه به جمعیت بالای پاکستانی شهر سوری حتم داشتم که پلیس سوری عاقلانه‏ترین کار را کرده. به پلیس‏های فلایری از جنایات ژنرال می‏دهیم و به جمع افرادی که بر علیه مشرف فریاد می‏زنند ملحق می‏شویم. بچه‏ها درِ پشت را یافته‏اند و جمعیت دو قسمت می‏شود که ژنرال از در پشت داخل نرود.
میهمانان که افراد و تجار شهرند با ماشین‏های آخرین مدل جلوی در می‏ایستند و با صدای کر کننده جمعیت که همصدا فریاد می‏زنند شرم باد بر مشرف. شرم باد بر دیکتاتور سر به پایین می‏اندازند و وارد کلاب می‏شوند.
رهگذران می‏ایستند و می‏پرسند و ماشینها با زدن بوق و راه بندان همراهی می‏کنند.
ناگاه سه جیب استیشن از راه می‏رسد. خود اوست با بادی گاردهایی خارجی. جمعیت هجوم می‏آورد. عجیب است که برایشان غیر مترقبه است. در یکی دو دقیقه ناگهان ماشینها از جا کنده می‏شوند. کاملاً معلوم است که قصد در پشت را کرده‏اند. تا آنها آنجا برسند ما هم به دوستان آنجا ملحق شده‏ایم. ماشینها که می‏رسند من تقریباً وسط خیابان ایستاده‏ام و حتم دارم ژنرال زبان کوچک مرا هم دیده. حتی یک دقیقه معطل نمی‏شوند و رد می‏شوند. می‏دانیم ترجیح داده‏اند به در جلو بروند. تا آنها برسند همه به آنجا رسیده‏ایم. دوباره پوستر من با عکس تعدادی از بلوچ‏هایی که به دستور او کشته شده‏اند روبروی ماشین ژنرال است. سه ماشین توقف می‏کنند و جمعیت آنها را محاصره می‏کند. پلیس‏ها از جای‏اشان تکان نمی‏خورند. هر گلی که به سر ژنرال بزنند بادی‏گاردهای خود ژنرال زده‏اند. اما آنها هم می‏دانند اینجا کوئته و خضدار و دالبندین و نوکندی نیست که ژنرال ارد بدهد. اینجا کاناداست. بادی‏گارد ژنرال دست روی کسی که تظاهرات آرام و صلح‏آمیز بکند بلند کنند، خشتک ژنرال و بادی‏گاردهای‏اش را خواهند کشید. بادیگارد‏ها به سختی از میان جمعیت برای ژنرال راه باز می‏کنند. او در مقابل فریادهای: قاتل، جنایتکار، دیکتاتور و.. و... مانده است چه بگوید. دوستم تابلوی اکبرخان بگتی را به سمت‏اش دراز می‏کند و داد می‏زند تو او را کشتی. تو بلوچستان را کشتی! بر‏می‏گردد نگاه می‏کند. من تابلوی عکس‏های کشته‏شدگان را نشان‏اش می‏دهم و داد می‏زنم: جانی، قاتل، شرم به تو. دستهای خودش را مشت می‏کند و در حالیکه ادای مشت زدن را در می‏آورد آنها را به من و دوست‏ام نشان می‏دهد! حالا که ژنرال رسیده جلوی پله‏های کلاب یکی از پلیس‏ها خواهش می‏کند راه را باز کنیم! یکی دو بادی گارد نزدیک است بیفتند اما ژنرال جانی موفق می‏شود از در کلاب داخل شود.
خجالت را در صورت‏اش ندیدم. دریدگی بود و وقاحت و پر رویی...
در گوشه‏ای دور از جمعیت نشسته‏ام و اسپری نیترو گلسرین را زیر زبانم زده‏ام. نفس‏ام جا می‏آید اما ترجیح می‏دهم دیگر شعار ندهم و به جمعیت که هنوز بر علیه ژنرال فریاد می‏زنند گوش بدهم.

هیچ نظری موجود نیست: